معرفی وبلاگ
ما باید این توجه را هیچوقت از خود بیرون نکنیم، از مغز خود بیرون نکنیم که ما بندگان خدا هستیم و در راه او و در سبیل او حرکت می کنیم و پیشروی می کنیم. اگر شهادت نصیب شد، سعادت است و اگر پیروزی نصیب شد سعادت است. حضرت امام خمینی (ره)
دسته
لینک دوستان
سنگر همرزمان
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 259022
تعداد نوشته ها : 209
تعداد نظرات : 30
Rss
طراح قالب
GraphistThem244
New Page 3

برای مسابقات آسیایی تکواندو انتخاب شده بود.

فقط باید در مبارزه ‏ای شرکت می‏ کرد تا رفتن او حتمی شود؛ ولی حال و هوای دیگری داشت.

فردای آن روز با وجودی که بر حریف برتری داشت، مسابقه را باخت تا از رفتن معاف شود.

بعد از آن با گذراندن دوره‏ ی بسیج، آماده‏ ی رفتن به جبهه شد.

هنگامی که سوار اتوبوس می‏شد دست مادرش را بوسید و گفت: «مادر! مبادا از شهادت من ناراحت شوی.

من شهید خواهم شد و جنازه‏ام تا چهل روز به دست شما نخواهد رسید!».

عملیات در پیش بود و چون او تازه رفته بود و از طرفی سهمیه‏ ی گردان امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز تکمیل شده بود، قصد داشتند او و تعدادی دیگر را برای دوره‏ ی امدادگری بفرستند؛ ولی او سر از پا نمی ‏شناخت تا در عملیات شرکت کند.

وقتی متصدی، کارت و پلاک را تحویل می‏داد، ابراهیم را شناخت و به او گفت: «شما قهرمان تکواندو هستید، در عملیات شرکت نکنید، ممکن است شهید شوید»؛ ولی او در جواب گفت: «قهرمان کسی است که در گرمای خوزستان بجنگد و به درجه‏ی شهادت برسد».

وبلاگ روایت هشت - www.revayate8.mihanblog.com

به هر زحمتی بود وارد عملیات (عملیات ویژه ‏ی کارخانه‏ ی نمک (ادامه ‏ی والفجر 8).) شد.

برانکاردچی شده بود و مجروحان و شهدا را به عقب منتقل می‏کرد.

احمد احمدی می‏گوید: «در سه راهی کارخانه‏ ی نمک، من تیر خورده و کنار خاکریز دراز کشیده بودم.

او را دیدم که نزدیک شد، چهره‏اش برافروخته شده بود و از این که تعدادی از بچه‏ها پس از حماسه‏ای کم‏نظیر، مجروح و شهید شده بودند، ناراحت و متأثر شده بود.

اسلحه‏ ی شهیدی را برداشت.

پشت خاکریز، سنگر گرفت و با فریادی که از ته‏دل برمی‏خاست و در حالی که به طرف دشمن تیراندازی می‏کرد، گفت: «عراقی‏ ها بیایید!».

او خوب می‏ جنگید، ناگهان تیری به پیشانی‏ اش خورد و در آب نمک آلود افتاد.

سینه خیز خود را به او رساندم.

در حال جان دادن بود.

کمی با او حرف زدم؛ ولی لحظات آخر را طی می‏کرد.

سرانجام، شهید ابراهیم جدیری؛ قهرمان تکواندو، مدال پرافتخار شهادت را نصیب خود نمود و چهل روز بعد پیکر پاکش به دست خانواده ‏اش رسید.

(ذوالفقار، اکبر جوانی - احمد رضا کریمیان، لشکر 14 امام حسین (ع)، زمستان 75، ص 77.).

راوی: حسین جدیری

تهیه و تنظیم: وبلاگ روایت هشت

«لشکر ۴۱ ثارالله» ابتدا در سال ۱۳۵۹ به صورت یک گردان از نیروهای سپاه شکل گرفت و سه استان سیستان و بلوچستان، هرمزگان و کرمان را تحت پوشش خود قرار داد. سپس روز پنجم مهر ماه سال ۱۳۶۰ به صورت یک تیپ منها با دو گردان پیاده درآمد و نام «ثارالله» برای آن انتخاب شد.

سیر تشکیل و گسترش سازمان لشکر از این قرار است که در تاریخ اول فروردین۱۳۶۱ استعداد تیپ به چهار گردان پیاده افزایش یافت و در کمتر از ۴۵ روز این تیپ به شش گردان افزایش استعداد یافت.

حاج قاسم و فرماندهی در لشکر ۴۱ ثارالله

همچنین در تاریخ ۱۳۶۱/۱۱/۱۸ با گسترش سازمان آن به سه تیپ و یک گردان زرهی، به «لشکر ۴۱ ثارالله» تغییر نام داد.

یک تیپ دیگر و یک گردان مستقل ضد زره سال بعد به سازمان لشکر اضافه شد و در روز نوزدهم اسفندماه تاریخ ۱۳۶۳ گردان مستقل ضد زره به تیپ ضد زره ارتقاء یافت.

فرماندهی این یگان را از بدو تشکیل تا انتهای دوران دفاع مقدس، قاسم سلیمانی بر عهده داشته است.

از جمله عملیات‌های که سازمان لشکر ۴۱ ثارالله در آن حضور داشته است می توان به: میمک (عمار ۳) (۱۸ شهریور۱۳۶۴ )، نصر ۴، ام‌الحسنین (ع) (۲۴ اسفند۱۳۶۰)، والفجر ۱۰، بیت‌المقدس ۷ (۲۲ خرداد ۱۳۶۷)، بازی‌دراز ۲ (رجایی ـباهنر) (۱۱ شهریور۱۳۶۰ )، تکمیلی کربلا ۵، کربلا ۱۰، کربلا ۵، کربلا ۴، کربلا ۱، والفجر۸، بدر، خیبر، والفجر ۴، والفجر ۳، والفجر ۱، والفجر مقدماتی، رمضان، بیت المقدس، فتح المبین، طریق القدس اشاره کرد.

New Page 9

عملیات بدر شروع شده بود و ما توانسته بودیم هیجده قبضه توپ 105 میلیمتری از دشمن غنیمت بگیریم. در به در دنبال ماشین بودم که این غنیمتی‏ها را بکشیم عقب. به هر کس که گمانم می‏رفت، رو انداختم و التماس کردم؛ ولی توجهی نکردند. اگر آنجا نگه‏شان می‏داشتیم دشمن بمباران می‏کرد و از بین می‏رفتند. تا دیر نشده بود باید اینها را می‏بردیم پشت جبهه.

هر چه فکر کردم که با این توپ‏ها چه کنم، عقلم به جایی قد نداد. تا اینکه به فکرم رسید آقا مهدی را پیدا کنم و به خودش بگویم. در تاریکی شب و زیر آتش بی‏امان، سراغ آقا مهدی را گرفتم. گفتند توی کیسه‏ای است. توی نخلستان کیسه‏ای پیدایش کردم، شب از نیمه گذشته بود و داشت بر و بچه‏ های تخریب را برای انهدام اتوبان بصره العماره می‏فرستاد. مین‏ها و خرج گودها و... را جمع کرده بودند یک جا. 

خستگی در چهره‏اش موج می‏زد. گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته   

بود. رو به آقا مهدی گفتم: هیجده قبضه توپ 105 میلیمتری غنیمت گرفته‏ایم، هیچ کس کمک نمی‏کنه اینارو ببرم عقب. اگه تا فردا اینجا بمانن، هواپیماها بمباران‏شان می‏کنن... 

برگشت گفت: خدا مرا بکشد تا شما راحت شوین! 

این را گفت و بلند شد و در تاریکی شب از دیده‏ها ناپدید شد. 

پیش از شروع بدر یک نوع دلدادگی شدیدی پیدا کرده بودم. 

گفتم: اجازه بدین توی عملیات کنارتون باشم. گفت: «هر کی کار خودش رو بکنه و کمک سازمانش باشه، بهتره» هیچ وقت نمی‏خواستم حرفی بزنم یا کاری بکنم که باعث رنجش خاطرتش بشود؛ در اولین جلسه‏ای که با فرماندهان واحدهای لشکر در حضورش بودم فرماندهان واحدها گزارش می‏دادند و من دلشوره داشتم که چگونه حرفم را شروع کنم.یک لحظه با صدای آرامی گفت: «آقای جمالی شما بفرمایین.» با این گفته‏اش قلبم از تب و تاب افتاد و آرام گرفت. شکسته بسته چیزهایی گفتم. اما آنچه به حیرتم وا داشته بود ادب و متانت آقا مهدی بود از شروع جلسه تا انتها روی دو زانو نشست و هیچ تغییری در حالت خود نداد. 

وقت نماز ظهر بود. توی سنگر آقا مهدی بود و آقا مصطفی مولوی و من.

هر دوی ما اصرار داشتیم که نماز را پشت سر آقا مهدی بخوانیم. ولی قبول نمی‏کرد این قدر عقب رفت که پشتش خورد به دیواره سنگر. با خواهش نماز ظهر را با امامت او خواندیم... بین دو نماز هر دوی ما را پی کاری از سنگر بیرون فرستاد. وقتی برگشتیم نماز عصر را تمام کرده بود. گفتم: «آقا مهدی! لیاقت نداشتیم به شما اقتدا کنیم؟» گفت: «من خودم کم گناه دارم؟!...» اشک در چشمانم حلقه زد...

علی جمالی 

منبع: کتاب آشنایی ها

تاریخ تولد :1335

نام پدر :جمشید

تاریخ شهادت : 15/خرداد/1368

محل تولد :اردبیل /سراب

طول مدت حیات :33

محل شهادت :کربلا

مزار شهید :العماره مادی، شماره 102

 

موسیگل محمدی فرزند جمشید در سال 1335 در شهرستان سراب از توابع استان اردبیلدیده به جهان گشود وی تحصیلات خود را تا اخذ مدرک سیکل ادامه داد و پس از آن جهت کمک به تامین معاش خانواده به کار پرداخت پس از مدتی جهت گذراندن خدمت نظام وظیفه به سربازان ارتش جمهوری اسلامی پیوست و در تیپ 81 زرهی بعنوان آرپی‌جی‌زن مشغول به خدمت گردید و در جریان نبرد به اسارت نیروهای دشمن بعثی درآمد وی پس از گذراندن سالها اسارت در بند دژخیمان سرانجام در پانزدهمین روز از خردادماه سال 1368 در سن 33 سالگی غریبانه به ملکوت اعلی پیوست و حصار سرد زندان را شرمنده صبر ایوب‌وار خویش ساخت پیکر خسته ورنج‌کشیده او را در اردوگاه العماره رمادی شماره 102 به خاک سپردند و نسیم پیام غربت او را برای خانواده چشم انتظار به همراه آورد.

روحش شاد

منبع:پرونده شهید در گروه تحقیقاتی فکه، برگرفته شده از سایت صبح

New Page 3

اشاره

بگذار جاودانگی شهیدان عشق را که در قربانگاه ها به شهادت ایستادند، ما نیز شاهد شویم که شهیدان پیام خویش را سرخ سرخ در سینه های ما نگاشتند. چه کسی کربلای سالار ما، حسین علیه السلام را دوباره به پا کرد؟ لحظه هایی که زبان در کلام ماندمان قادر به اعتراض نبود، و شرافت و تقوی، شعور و غیرتمان به غارت می رفت، کدامین تن در ظهر بلوغ و عصیان سرخی عاشورا را به چشمان بی نورمان تاباند و جز شهید چه کسی باور کرد، که زندگی در غلظت سیاه شب تنها فریب خویش است.

زندگی نامه شهید زین الدین

شهید زین الدین در مهرماه 1338 در تهران متولد شد. هنگامی که متولد شد مسؤولیت مادر او در تربیت و پرورش این فرزند، بیش از پیش شد و این معلم قرآن فرزندش را با آیه آیه کتاب عشق پروراند، از کودکی، قرآن را یاد گرفت. در 5 سالگی به دلیل فعالیت های مبارزاتی پدرش به همراه خانواده به خرم آباد مهاجرت نمود.

از کودکی دارای نبوغ فکری بسیار بالا بود. در جوانی علاوه بر کار و تلاش در کنار پدرش در بیش تر فعالیت های فرهنگی - دینی شرکت می کرد.

فعالیت های سیاسی شهید

فعالیت سیاسی او از زمانی آغاز شد که آیت الله مدنی به خرم آباد تبعید شد. مهدی به شدت جذب ایشان شد و در خدمت او بود و در آنجا شکل سیاست و مبارزه را آموخت. در همان سنین جوانی که به دبیرستان می رفت حزب رستاخیز تشکیل شد و در تمام خرم آباد دو جوان پیدا شدند که عضویت این حزب را نپذیرفتند. یکی از از این دو جوان آقا مهدی بود. بر این اساس آقامهدی از مدرسه اخراج شد. پس از مدتی به همراه خانواده به قم آمد و به واسطه فعالیت های سیاسی، پدرش روانه زندان شد. این در حالی بود که آقامهدی در دبیرستان امام صادق علیه السلام قم به تحصیل مشغول بود، پس از پایان تحصیلات و همزمان با تبعید پدرش به سقز، در کنکور شرکت نمود و در دانشگاه شیراز با رتبه چهارم قبول شد.

پس از پیروزی انقلاب وارد جهادسازندگی و سپس وارد سپاه شد.

جنگ کردستان که شروع شد به همراه دوستان داوطلبانه به کردستان رفت و از اتوبوسی که آنان را برده بود، تنها شش نفرشان بازگشتند و بقیه دوستان به شهادت رسیدند. در آغاز طوفان ها و بحران های انقلاب در قم در سن 20 سالگی مسؤول اطلاعات سپاه شد و با زکاوت و درایت فتنه خلق مسلمان را در شهر قم خاموش نمود.

با آغاز جنگ پس از دیدن دوره های نظامی به منطقه اعزام شد. پس از مدتی به فرماندهی اطلاعات سپاه دزفول برگزیده شد. آقامهدی یکی از عناصر فعال و کارآمد اطلاعات عملیات قرارگاه بود.

چگونگی شکل گیری لشگر همیشه پیروز علی بن ابیطالب علیه السلام

سخن از لشگری است که به نام مقدس «علی بن ابیطالب علیه السلام » مفتخر می باشد و در دامان خود دلاورمردان بسیاری را پرورانده است.

پس از مدتی شهید زین الدین در سن 23 سالگی فرمانده تیپ 17 علی بن ابیطالب علیه السلام شد. اندکی نگذشته بود که آقامهدی، مدیریت و فرماندهی قوی خود را در عملیات رمضان به نمایش گذاشت. در عملیات محرم، آقا مهدی به عنوان یکی از لایق ترین فرماندهان وارد عملیات شد.

پس از مدتی تیپ 17 به لشگر ارتقا یافت و آقامهدی فرمانده این لشگر شد. عملیات های "والفجر" که سپری شدند، زمزمه آزادسازی جزایر مجنون برخاست. آقا مهدی به عنوان طراح و برنامه ریز اصلی عملیات وارد عمل شد. نبرد خیبر آغاز شد و مهدی دلاور، سرافراز و سربلند از جزایر مجنون بیرون آمد و دشمن مایوس و ناتوان از فرمانده جوان 23 ساله ای که باعث شکستش شده بود، با عنوان «خیبرشکن » نام می برد. تا آنجا که به گفته فرماندهان عالی رتبه جنگ، آقا مهدی نخستین کسی بود که طلسم نبرد روز را شکست.

این لشگر در تب و تاب نبرد قهرمانانه با خصم زبون، قدرتمند وارد عرصه پیکار شد و از این نقطه، پای در راهی طولانی و پر مخاطره نهاد. به برکت خون شهدایش و با استواری رزمندگان از جان گذشته اش، در لحظات حساس و سرنوشت ساز، به شایستگی ماموریت خود را به انجام رسانید و به عنوان لشگری خطشکن در عملیات های "والفجر مقدماتی، والفجر 3، والفجر 4 و خیبر" و... پیروزی های افتخارآفرینی را به دست آورد و تا آخرین لحظات جنگ راه روشن دفاع و مقاومت را ادامه داد.

شهید از زبان همسر شهید

برخورد اولی که با ایشان داشتم، تمام مسائل را برای من گفته بود. او می گفت: «انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجا که جنگ حق علیه باطل باشد، آنجا می روم تا شهید شوم.» مشکلات نبودن در خانه را چون قبلا برایم گفته بود، پذیرش و تحمل آن برای من راحت بود. برای این که سراپا محبت بود. دوست داشت همه از دستش راضی باشند. با این وجود هیچ گونه وابستگی به خانه نداشت.»

Image result for ‫شهید زین الدین‬‎

شهید، به روایت یاران

در این جا یک پرسش مطرح است که چگونه آقامهدی موفق شد به این موقعیت عالی دست یابد و روشن گرداند و ما را بیش از پیش با این چهره درخشان جنگ آشنا سازد. در این جا نگاهی داریم به سجایای اخلاقی شهید از زبان یاران و همرزمان شهید:

«این سردار عزیز را باید در قلب بسیجی ها و پاسداران لشگر 17 جست وجو کرد. نیروهای زیر دستش به ایشان عشق می ورزیدند و هنوز هم آثار این رابطه نزدیک و قلبی که یک فرمانده باید با رزمنده داشته باشد، در روح و قلب افراد لشگر مشهود است.» (سردار احمد فتوحی)

آقامهدی به خوبی می دانست که اگر فرمانده، ذره ای پای بلرزاند و خود را ببازد، نیروهایش تمام توان و استقامت خویش را از دست می دهند، این روحیه آقا مهدی باعث می شد که وظیفه ای مضاعف را بر دوش خود احساس کند.

«ما کمتر دیدیم که ایشان در پذیرش مسؤولیت و ماموریت، روحیه منفی پیدا کند. در ماموریت های رزمی استقامت و قاومت خوبی داشت و همین روحیه موجب می شد که یگان تحت فرماندهی اش نیز به همین استقامت و مقاومت دست پیدا کند.» (سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)

عاملی که موجب شد محبت آقامهدی را در دل ها گستراند شخصیت پرجاذبه او بود. ایشان به دور از هرگونه ریا و در کمال صداقت و پاکی، طوری رفتار می کرد که دیگران خواسته و ناخواسته به حوزه نفوذ و دوستی او کشیده می شدند. هرگز در پی تشریفات و در بند ظواهر نبود. به راحتی و بی تکلف سخن می گفت. هرگز کسی را به دلیل ضعف هایش در کار، از خود دور نمی کرد.

«اگر می دید که یک نیرویی مدیریتش ضعیف است، او را طرد نمی کرد، می آورد پیش خودش. یک مدتی در فرماندهی می آورد و به او راه و رسم کار و آن چیزهایی را که باید بیاموزد، می آموخت. بعد دوباره در جایی مناسب از همان نیرو استفاده می کرد. در این چند سال ما ندیدیم که ایشان کسی را طرد کند.» (خاطره ای از یک رزمنده)

برخورد خوش و چهره خندان او زبانزد خاص و عام بود. کسانی که در طول سال های حضورش در جنگ، او را در لحظات سخت و طاقت فرسا همراهی کرده اند هرگز به یاد ندارند که با وجود موقعیت فرماندهی، خشمگین شود.

«اولین برخوردی که با او داشتم و نظر من را جلب کرد; حسن اخلاق و ویژگی های اخلاقی ایشان بود. به نظر من همانطور که خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می گوید به خاطر حسن خلق توست که ما آن ها را گرد تو جمع کرده ایم. این اخلاق حسنه شهید زین الدین بود که محور ارتباطات و بسیج نیروهای لشگر بود.» (سردار استکی)

شهید زین الدین از خلوص ایمان در قلب و تقوای الهی در میدان عمل برخوردار بود. پای تقوا که به میان می آید، شاهد ماجرا کس دیگری است. او که نیک و بد اعمال آگاه است و «انما یتقبل الله من المتقین » (مائده:27) را فرموده است. آقا مهدی پیش از همه به دریافت این نشان و افتخار و قبولی نائل آمد. آنجا که جان را نیز بر سر رضای دوست نهاد.

از ویژگی های شهید زین الدین عارفی متعبد، خداجو و خداترس بود.

«برادر مهدی زین الدین فرماندهی بود که مقبول مولای متقیان «زهاد فی اللیل و اسد فی النهار» بود. برادری مؤمن و متعبد بود.» (سرلشگر سیدرحیم صفوی)

روحی که با دعا و عبادت پیوند خورده باشد، آن چنان زیبا و ستودنی می گردد که چون شمع، پروانه صفتان را به گرد خویش می خواند. هرگاه زبان به دعا می گشود جز مهر معبود چیزی نمی گفت:

«بار الها، چه در پیروزی و چه در شکست، قلب های ما متوجه توست، خدایا این قلب های شیفته خودت و شیفته حسینت و شیفه اولیاات و شهدایت را از بلایا و خبایث دنیایی پاک گردان.» (از نیایش های شهید زین الدین)

عروج عاشقانه

در آذرماه 1363 در یکی از ماموریت ها در منطقه غرب در کنار برادرش هنگامی که با ماشین راهی منطقه بودند به یکی از کمین های دشمن برخورد می کنند. پس از اصابت موشک آر. پی. جی به سقف ماشین، مجید به شهادت رسیده و مهدی از ماشین پیاده شده و به دنبال پناهگاهی حرکت می کند که از پشت مورد اصابت رگبار گلوله قرار گرفته و به شهادت می رسد. آقا مهدی، در 17 آذر ماه 1363 به آرزوی خود رسید و فردای آن روز وقتی صاعقه وحشت زای خبر پرکشیدن او را به بچه های لشگر عشق دادند، همه شانه های ستبرشان لرزید و باران در باران چشم های بهاری آنان را خیس از اشک کرد.

خطبه های زینب گونه مادر شهید

همه کسانی که روز تشییع پیکر پاک این دو برادر قهرمان را به یاد دارند، می دانند که سخنان این مادر در آن روز، چه شوری آفرید و چه غوغایی به پا کرد و این حماسه آفرینی، حکایت همه مادران و زنان سرزمین خونرنگ ماست که نام و یاد راهی که زینب برگزید همیشه فراروی خود قرار داده اند.

«... شما را قسم به خون همه شهیدان و این دو جگر گوشه من، استقامت داشته باشید و در همه مراحل و سختی ها، ایستادگی کنید و راه این شهیدان را ادامه بدهید. نگذارید خونشان هدر رود. این رهبر بزرگ و نستوه را تنها نگذارید، این تکیه کلام مهدی بود.

... ای لشگر علی بن ابیطالب علیه السلام هر کجا هستید، پیام مادر مهدی را بشنوید "فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون" خوف شما را نگیرد. هرگز محزون نشوید حرکت کنید; حرکتی حسینی، حماسه سرایی کنید، هدف مقدس را دنبال کنید از حرکت باز نایستید، مهدی و آقای او مهدی صاحب الزمان (عج) را خشنود سازید. می دانید که او همیشه به رزم و جهاد دعوت می کرد. انقلابمان را تنها نگذارید و آن را ادامه دهید.

من آرزو می کنم، کاش به تعداد رگ های بدنم پسر داشتم و در راه اسلام می دادم و با خون آن ها درخت اسلام را آبیاری می کردم. السلام علیک یا ابا عبدالله.»

«هرگز مفقودین و شهدایمان را فراموش نخواهیم کرد. خاطره عزیزان ما هرگز از یاد شما نخواهد رفت چون ما در صحنه های پیکار با هم بودیم و هیچ وقت نمی توانیم قلبا همدیگر را فراموش کنیم. یاد آنهاست که به ما همت، غیرت و جوانمردی می دهد که بتوانیم بیش تر از پیش بجنگیم.»

این جملات شهید زین الدین که با شهیدان پیش از خود پیمان بست، همیشه در گوش رزمندگان باقی ماند و چه پرشکوه و جاودانه، آنان نیز به این پیمان با فرمانده شهید خود وفادار ماندند.

کلام آخر

آری، اگر همه چیز در این عالم خاکی خلاصه می شد و بس، شاید حتی اثری از این شهید عزیز بر سنگ هم باقی نمانده بود; اما حقیقت دیگری نیز وجود دارد، حقیقتی که آیه مبارکه «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» آن را جاودانه کرده است و برای همیشه.

آری زین الدین ها راه خدا را زنده و جاوید نگه داشته اند و یاد آن ها را پاینده و ماندگار. پس بیایید به همچون سرداران و فاتحان قله های معنویت اقتدا کنیم تا در عالم محشر شرمنده آنها نشویم.

منبع: سایت حوزه

X