معرفی وبلاگ
ما باید این توجه را هیچوقت از خود بیرون نکنیم، از مغز خود بیرون نکنیم که ما بندگان خدا هستیم و در راه او و در سبیل او حرکت می کنیم و پیشروی می کنیم. اگر شهادت نصیب شد، سعادت است و اگر پیروزی نصیب شد سعادت است. حضرت امام خمینی (ره)
دسته
لینک دوستان
سنگر همرزمان
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 273888
تعداد نوشته ها : 211
تعداد نظرات : 27
Rss
طراح قالب
GraphistThem244
New Page 11

مینی ‏بوس سرعتش را کم کرد. جاده را پایید و پیچید توی یک جاده‏ی خاکی. سر جاده دو تا تابلو زده بودند. یکی به رنگ زرد که روی آن نوشته بود: «سنگرسازان بی‏سنگر» و روی دیگر نوشته شده بود، «به مقر شهید طرح چی خوش آمدید!» سنگ‏ها از زیر شرق و شروق می‏خورد به بدنه مینی‏بوس. گرد و خاک جاده را گرفته بود. جاده مثل ماری می‏رفت به طرف کوه‏های بلند. من هنوز توی خودم بودم و دعا می خواندم که راننده گفت: «برادران عزیز بفرمایید! این هم مقر آموزشی شهید طرحچی!»

از مینی‏بوس که پیاده شدیم، مثل ندیده‏ها دور و برمان را نگاه می‏کردیم. موتور تریلی با سرعت خودش را رساند به جمع ما. راننده‏اش مرد چاق و هیکلی بود، با ریش سیاه و پرپشت. صورتش سفید و چشم‏هایش عسلی بود.   

صدای کلفتی داشت. از موتور که پیاده شد. بهنام گفت: «یا حضرت عباس، ای دیگه کیه!»

قاسمی گفت: «چه قد و بالایی دارد!»

آمد و آمد تا رسید به ما. سلام کرد و با همه دست داد و گفت: «برادران عزیز خوش آمدید! بفرمایید!» و اشاره کرد به طرف سنگری. 

وبلاگ روایت هشت سال دفاع مقدس - Www.Revayate8.MihanBlog.Com

داشتیم می‏رفتیم که رحیمی گفت: «خدایا به خیر بگذران! با چه دلاوری رو به رو شده‏ ایم!» او از جلو می‏رفت و ما از پشت سرش. کمی که رفتیم دست مرا گرفت و گفت: «نکند آمده ‏ای برای آموزش!» و دستم را فشار داد. جیغم رفت بالا و دستم را کشیدم عقب. هری خندید و گفت: «چیه دلاور! دردت آمد!» 

بچه‏ ها زدند زیر خنده. قاسمی گفت: «هیچ کس نه و این دلاور باشد!»

رسیدیم دم سنگری که پتویی به در آن آویزان بود و روی یک تکه تخته رنگ شده نوشته بود: «سنگر فرماندهی!»

یکی یکی رفتیم داخل سنگر. به مردی که آخر سنگر ایستاده بود سلام کردیم و نشستیم. مرد لباس بسیجی پوشیده بود و حدودا 50 سالش بود. بعد از احوالپرسی، گفت: «بنده خلج هستم. مسؤول این مقر و ایشان هم - اشاره به همان آقایی کرد که با ما بود - معاون بنده هستند! امیداوارم چند روزی که خدمت شما هستیم از دست ما راضی باشید: کمی صحبت کرد و گفت: «بروید کمی استراحت کنید تا بعدا بیشتر با هم آشنا شویم.» با صلواتی از سنگر آمدیم بیرون. حرفش که تمام شد نفس راحتی کشیدم. انگار یک کوه غم از روی قلبم بردارند. 

چهره‏ ی غمگینم شاد و خندان شد. خودم را مثل رزمنده ‏ها گرفتم و حالا سبک‏تر راه می‏رفتم.

منبع: کتاب اگر نامهربان بودیم و رفتیم


X